فاطمه کلانتری(صحرا)
     ۱۳۵۷، تهران
    فاطمه کلانتری(صحرا) متولد سیزدهم آذرماه ۱۳۵۷ در تهران و اکنون نیز ساکن همین شهر است. او که فارغ‌التحصیل رشته‌ی فیلمنامه‌نویسی و کارگردانی است از سال ۱۳۸۰ با شرکت در انجمن‌های ادبی به طور جدی وارد عرصه‌ی ادبیات شد و با شروع شعر در قالب کلاسیک مسیر شعر را در قالب سپید ادامه داد. از جمله آثار منتشر شده‌ی او می‌توان به موارد زیر اشاره داشت:
    ۱- “گردباد طرح انگشتان بی‌جهت من است”، ۱۳۸۸، انتشارات البرز فردانش
    ۲- “خط عمود”، ۱۳۹۵، انتشارات مایا
    ۳- “نقطه را فریاد کن”، ۱۳۹۵، انتشارات مایا
    ۴- “خانه ام جایی است میان پوست و استخوان”، ۱۳۹۹ انتشارات دانشیاران ایران
    ۵- “alma das mulheres”
    کتاب “اردوگاه زنان” به دو زبان لاتین و انگلیسی، ۱۳۹۹
    انتشارات paradise ocean books
    انتشارات اقیانوس بهشت در برزیل
    کاری مشترک با ساندرا براگا نقاش برزیلی
    فاطمه کلانتری پس از شاگردی نزد ناصر تقوایی به طور آکادمیک در رشته‌ی فیلمنامه‌نویسی و کارگردانی مشغول به تحصیل شد و پس از فارغ‌التحصیلی با ساخت یک فیلم کوتاه تجربی به نام “بلیط برگشت” در سال ۱۳۹۷ به جهان سینما ورود نمود. او‌ با نوشتن شعر، فیلمنامه‌های کوتاه و بلند و نمایشنامه همچنان در عرصه‌ی ادبیات فعال است.

     

    مجله ادبی زاویه

     

    ای ملکوتِ قصاص
    ای پنهانِ مستغرق در قنداق‌هایِ کوبیده به ضالینم
    ای تجویدِ موکد در آشوب‌هایِ خلصنا
    بشور خلصنایت را از خلوص‌هایِ مغضوبم
    که من از مقامِ اسماعیل؛ ابراهیم می‌ریزم
    و از عبارتِ مُثله‌هایِ پرندگانش به کن‌فیکونی پاشیده‌ترم
    اعجازِ وارونه‌ای در مقام گسیختن
    موری متواری از هجایِ سلیمان
    پیچاننده‌ی مکثی به زبانِ داوود
    منشوری از هاضمه‌ی یونس
    که تکه‌هایِ زلیخا از دهانِ یوسف می‌نوازد
    قسم به لخته‌‌ی ارتدادم
    به آن قناره‌ها که خوابِ قناری را خوابیدند در قداره‌های قنوت
    و از تارهایِ مکروه؛ بافه‌های نکیر تا منکر آویختند
    بگو من مکروه‌ترین پالیزِ منقرضم
    ادامه‌ی تنگسیرهایِ متروک
    که صور خواهم زد اسیدهایِ پاشیده‌ام را از گلویِ اسرافیل
    تا جبرائیل از ملکوتِ قصاصم بیافتد به قلندوشِ میکائیل
    و سلیمان از سرِ جراده‌ام بزند به سینه‌‌ی عزرائیل
    تا بشیر و مبشر بیافتند از قدقامتِ قناره‌ها
    که من نی‌لبکِ هزار مکروهم
    آویخته پستانی به معراج
    که ادامه‌ی لبیک‌هایِ زندیقی را در لوحی محفوظ بالا می‌آورم
    در مناره‌هایی که نقاره بسته‌اند محاربانم را به حی علی‌الگردنی
    ای مفسد فی‌السما
    با چند پیاله از آب‌هایِ کُر به نجاست ایمان بیاور
    و از محرابِ قصاصت هفده رکوع به عقب برگرد
    و از میان صفوفِ زنادیقت
    که این هیمنه را پرهیزِ هزاران یقین پوسیده است
    ای نجاستِ ممتد
    باید بلند شومت از نفوسِ تذهیب
    و بیاندازمت به ملکوتِ سفلی
    که اینجا دره‌ها پیامبرانِ آینده‌اند
    با پنج‌ وعده‌ی متبرک
    که صعود سجده‌اند در مقام حنجره
    در محراب زبان
    بی مناسکِ تلفظی
    تا از انفرادیِ لکنت برخیزند

     

    ●●●

     

    پاییز بود و خش خشِ تکه‌ها
    پاییز بود و ریزشِ مثله‌ها
    و پاهایم این جلادِ واپسین‌هایِ خِس خِست
    تو ریخته بودی از استخوان‌هایت
    با بادهایِ غیرِموسمی که موسمِ طوفانند
    و پاییزند در گردبادهایِ معذورِ پیچیده به فصولِ گوشت‌هایت
    باید که رستاخیزِ رگهایت باشم
    تو از دست‌هایت ریختی
    از قبیله‌ی دست‌هایی که مورخِ گردن‌ها بودند
    ریختی‌ام به پوسیده‌ترین تاریخِ زنم
    تا زنم را ببرم از حجامتِ تنویر‌هایِ به تنور نشسته
    و بریزم از مچاله‌ی تقدیرهایِ به تخدیر شکسته
    دست‌هایت آدم بود
    با دو چشم
    دو ابرو
    راه می‌رفتند در بسامدِ بندها
    و ناخن‌هایت که قبرستانِ قبیله‌ام را از محلول‌ترین حادثه‌ی مخلوط می‌خراشیدند تا شعاعِ مُچگاهان
    بگو دست‌هایِ آدمت نبود که دو حدقه‌ام را بیرون‌ کشید
    کشید تا رستاخیزت را ببرم به بارگاهِ حرامزاده‌ای که از نعوظِ بند در تجاوزِ دستانت به قهقهه می‌افتاد
    یعنی من استمناعِ نجابتِ ریزشت را نشخوار می‌کردم در جنابتِ اتصال؟
    تا‌ نصفم خون نباشد و نصفم لب
    نصفم چشم نباشد و نصفم خیره
    نصفم خیس نباشد و نصفم تبخیر
    نصفم بند نباشد و نصفم دست
    آه تو ریخته‌ای از دو مشرق و دو مغربِ اندامت
    و من رسالتِ تلفیقم در تعلیقِ غباری که می‌چرخد به فرورفتنم
    بریز به پاهایِ لبریزم از حرامزاده‌ی “ایست”
    بریز به دستانِ سرشارم از تعفنِ “بند”
    بکور چشم‌هایم را که از جسارتِ “دید” مژه می‌زاید
    که من تکه‌خواری‌ام از قبایلِ بندپوست
    ای بو
    ای بو
    بیامیزم از آن گَرده‌هایِ منتشرش که فرو می‌خورند گام‌هایم را
    و از سینه‌های منعقدم به قفس فرو می‌روند
    و لای دندان‌هایم نخ می‌کشند مرده‌هایم را آن‌ها که خوراکِ ناخن‌ها بودند
    ای طعم
    ای طعم‌
    بچش منتشرِ لامسه‌اش را
    بچش غبارِ معلقش را
    او که هلهله‌ی بندگریزانِ بندگاهم بود
    و از منافذِ مصلوبم می‌رفت به تصلیبِ سکوت
    تا عجینش را بزایم از این خطه گاهِ مسخ
    که من محشورم به رستاخیزِ رگش
    رگی گریخته از تنفسِ بند

     

    ●●●

     

    خورشید صدایم نکن
    که این دایره می‌چرخد به شعاعِ قندیل‌ها
    خارپشت صدایم نکن
    که این خارها قندیل‌هایِ نچکیده‌اند
    ای گردبادِ هُرم
    بپیچ به سردابه‌‌ی زبان بسته‌ام
    بپیچ به غارِ مطرودم
    بپیچ به دندان‌هایم که راهِ شیر از تنازعِ عقل می‌چکند
    بپیچ به پستان‌هایِ برگشته‌ام از تناولِ خزندگان
    هُرم از دهانت شعله شعله بریز
    که تیزم به قندیل‌هایِ فسیلی از پارینه‌هایِ سوز
    بسوز انقباضِ ستبرم را
    به التماس جمجمه‌ای بیرون زده از جزایر یخ
    با اسکلتی که طلوعِ زمهریر است
    و از تقاطع مفاصلش شعاع‌های فریب می‌زاید
    ای کورانِ آتش
    بپاش به حلقومِ نسیم‌هایِ هرزه
    بخوان سیال جادویی‌ات را به رگ‌های خطی‌ام
    که ابراهیمت بسوزد از انزجارِ گلستان
    و فرویم ببر به رگارگِ غیر خطی‌ات
    تو می‌دانی آخرین هجایِ نسیم‌ها گردباد بود
    ای پیامبر سوختگی
    دارم می‌زایمت از منافذِ زنم
    از برون‌ریزیِ بریده‌ها
    از شکاف‌هایی در همخوابگیِ دیوار
    از هر آنچه “باز” می‌نامند به بلاهتِ مدفونی در پُرزهایِ زبان
    با قابله‌گانِ قبیله‌ای محصور که از لقاحِ آتش می‌آیند
    تا رانشِ گدازه‌هایت بریزد به لرزهایِ گسل‌ها
    که من گهواره‌ی گسل‌هایِ بیاتم
    با قبیله‌ای لبریز از تعددِ نُه ماهگی
    تا بزایی‌ام‌ به گهواره‌‌‌ای گدازه خیز
    تا بسوزانم پیامبرانِ گردن‌هایی که نزولِ حبل‌الوریدند
    اصحابِ گردنم را به انقطاع
    باید قلمه‌ی سوز باشی پستان‌های بریده‌ام را
    به من که سوزاسوز آفتابِ فریبم
    با چهل شعاع مشخص که خونابه‌ی بادهای هم‌خوابه‌اند به رگ
    با استوای خزیده‌ات بخیز به تاریخ‌هایِ یخ‌ریسی‌ام
    با سوزهایِ شعله کشیده به آشوب‌هایِ کولاکم
    شاید این پوست برزخِ فاحشه‌ای باشد
    تا زمهریر از شراره‌اش شعله بزند
    و‌ شراره‌اش از زمهریر؛ آتش
    قلاده به قندیل ببند با شراره‌های مکروهت
    تا قبله‌گاهِ جهنم بپاشد به محرابِ بهشت
    تا نوشانوشِ زقوم
    که این لیزالیز را کسوف‌های مرده ریگ آشفته‌اند
    تا زنی حرام‌زاده زیر پاهایت بلغزد
    به مساحتِ سوختگی

     

    ●●●

     

    جنگ‌های استخوانی با دو نیمه شروع شد
    شُمالم بیرون می‌زد دهانه‌ات را گِرداگِرد
    دست به دهانش گرفته‌ام
    دهانش اما از پاهایش بیرون زده است
    دست به دستانش گرفته‌ام
    دستانش اما از جمجمه‌اش بیرون خزیده است
    باید از چشمانت چند عدد مردمک بگیرم
    باید چند عدد چشم خالی‌تر شوی
    وقتی پلک‌هات از شهوتِ خیرگی
    به لکنت افتاده است
    کشیدم
    کشیدم جنوبم را از مادرمرده‌ای
    که بمان… بمان
    جنوبم نام گرفت با یک حجمِ فرضی
    مردمکی در حدقه‌هایت محبوس است
    مردمکی گریزان از عضوهای سرشار از عضو
    همان که با دستانی بی‌اشاره
    به سرشماریِ اشاره‌هات می‌دوید
    تو می‌دیدی
    حد زده‌اند
    با همان سنگ که قُنداقت بود
    پیچاپیچم به سنگی نانوشته
    او… مادرم نبود
    او… پدرم نبود
    او… او نبود
    او… زن نبود
    او من بودم با جنوب‌های فرضی
    که می‌کوبید به قُنداق؛ شمالت را
    چشمانم پر شده‌اند
    باید کمی پیش از پلک بایستمت
    شاید رهایی جایی میانِ دو پلک باشد
    دهان به دهان گشودم دهانه‌ات را
    دهان بود که باز می‌شد
    بر دهانم… بر لبانم… بر چشمانم… بر انگشتانم
    باید از حدقه بیرونم بزنی
    بپاشی خونابه‌وار به چرخشی ایستا
    ایستا در گوشه‌گیری‌هایِ مرسوم در حدقه
    اینگونه ایستایی‌ام را به تقدیر نسبت می‌دهم
    دهانم را بالا گرفتند
    همان دهانه‌هایم را
    کشیدند
    پوس… پوست… پوستم را
    به دهان… به دهان‌هایم… به دهانه‌هایم
    باید چند دست از دستانم بگیری
    آنجا که خشک رو به افق
    اشاره‌هات را می‌کِشند
    لعنت به لامسه که حاملِ سنگینی‌ست
    لعنت به نیزه‌های گوشت پرور
    که از نصف‌النهارِ انگشتانت بیرون زدند
    لعنت به ناخن‌هام
    که هنوزت را از جنوب می‌جوند
    من همانم که به فتحِ سنگ مقدر شد
    با جنوب‌هایِ تراشیده بر تخت

    باید جایی همین اطراف باشی
    جایی میان‌ِ پلک‌ها
    چایی میانِ مردمک‌ها
    جایی میانِ اشاره‌ها
    جایی همین اطراف

     

    ●●●

     

    دل داده‌ام به ساطورهایِ نوازنده
    به ردیفِ قصابان
    در دستگاهِ اجاقی با چهارگاهِ رقصنده
    تا ضربانِ چهار دیوارِ متواری از مناسکِ سقف
    چون ستوهِ ذِبح‌هایِ منقسم در گلویِ اشیاء
    گردن‌ نواخته‌ام به آرشه‌ی ساطوری‌ات
    تا از گوشه‌های سمفونی‌ات؛ نت بریزانم
    به مورب‌ترین شورهایِ وارونه
    وقتی به نواختنم سرخ می‌چکانی
    از چهارگاهِ شعله‌هایی در پرده‌گردانی‌ام
    تا پنج‌گاهِ فاصله‌ها
    در قطعه‌هایی که فرو می‌افتند
    به سرنوازی‌ام
    به دست‌نوازی‌ام
    به گردن‌نوازی‌ام
    به پا‌نوازی‌ام
    اینگونه در گوشه‌هایِ ماهورم به حجمِ اشیاء می‌پاشمت
    تا از مژه‌هایِ منتشرت در موسمِ عضونوازی
    سازِ اجاقم را به هزار انگشت رقصیده باشی
    تا سیم‌هایِ رگ گونه‌ام بلرزاندت
    در بم‌ترین حادثه‌ی ساطور
    در زیرترین درجاتِ انقطاع
    بنواز به رگهایِ بیاتم که بوی نا از نوا می‌چکانند
    تا شورِ خونابه‌ای مانده در گلوگاهِ همایونت
    ای ساطورِ مورب در شهوتِ قطعه‌ها
    ای قطعه‌ی گمنام در سراشیبیِ گوشه‌ها
    ای گوشه‌ی تنیده به شعله‌گاه
    تا سمفونیِ اجاقم چند ساطور باقی ست؟
    تا رگ‌های رمیده‌ام از کوک؛ چند قطعه؟
    می‌خواهی فاصله بنوازم با میزان‌هایِ ساطورت
    و نت‌هایِ جمجمه‌ام را بکشانم به سکوتی پروار
    تا گام بگیری به انقطاعِ اجاقی از شدتِ سرد
    و گرم از پرده‌هایِ بیات بیاویزی‌ام
    قطعه
    قطعه
    به ردیفِ قصابان

     

     

    فاطمه کلانتری (صحرا)

    مجله ادبی زاویه

ارسال دیدگاه

    تبلیغات متنی

© تمامی حقوق مطالب برای وبسایت مجله ادبی زاویه محفوظ است و هرگونه کپی برداری بدون ذکر منبع ممنوع و شرعا حرام می باشد.
طراحی و کدنویسی : شاهین مشایی