لیلا درخش

    لیلا درخش

    ۶ مردادماه‌ ۱۳۵۷، تهران
    لیلا درخش شاعر، شاهنامه‌پژوه، مدرس و مستندساز معاصر متولد ششم مردادماه ۱۳۵۷ در تهران است. تز دکتری خود را با عنوان ‘بررسی زمينه‌ی اساطير در خاورميانه’‌ ارائه و با راهنمائی استادانی‌ نظیر جلال خالقی مطلق، ميرجلاالدين كزازی ،ژاله آموزگار و… از آن دفاع نمود. لیلا درخش از ۱۳۸۶ تا ۱۳۹۴ به عنوان مدرس هنرهای زیبا و از سال ۱۳۷۸ تا کنون به‌عنوان دبیر فرزانگان تهران مشغول به تدریس است. همچنین او مدير فرهنگی موسسه‌ی زنان و سرطان است و از ۱۳۷۸ به عنوان منتقد و فیلم‌نامه‌نویس با بنیاد سینمایی ایران همكاری دارد. در کارنامه‌ی هنری، علمی و پژوهشی او می‌توان به ساخت چهار مستند به سفارش سازمان زندان‌ها، آموزش و پرورش و بهزيستی، پژوهش در زمینه‌های گوناگونی چون حوزه نقد ادبی، حوزه تحول زبان‌های قومی و ملی، برندسازی اساطير ايران، حماسه‌ی گرجستان‌، اساطير آذری و… ساخت تله‌فیلم و کارگردانی تئاتر، همکاری با خبرگزاری فراتاب، نقد و بررسی آثار ادبی و ادبيات نمايشی ايران وجهان، تالیف سه دوره ادبيات تخصصی كنكور درس عروض و قافيه، استادیاری دانشگاه، تالیف كتاب هفت خوشه ادب، همکاری با موسسات قلم‌چی و مرآت به‌عنوان مولف، تالیف مجموعه مقالات نقد داستان‌نويسان معاصر و ترجمه اشعارِ شاعرانِ ترک اشاره کرد.

    مجله ادبی هنری زاویه

     

    ●●●

    نبض داشتی هنوز

    هر نبض پراكنده می‌شد در من

     

    نفس می‌كشيد بهار با تو در رگم

    من روزها باردار هويت خاموش تو بودم

    وشب گم‌ات می‌كردم در پريشانی خواب‌ها

    وقتی توت‌های وحشی،

    سرخی از نبودن آخرين هوس‌های من ربود

    ترسيدم

    شكست ميان گريه‌ی باران

    تبار ايزدی‌ات

    جفتی بريده شد

    چكيده شدی از لابه لای انگشتان زنی

    با انتظار بيهوده‌ی لاله‌ای برای زادن

    در گردافشانی مبهم مرگ

     

    با چشمان زنان “رقه” تو را ديدم

    در آخرين صبحی كه شب نشد

    آزاد شدی از من

    از حصار بطنی در انزوای تن

     

    حالا تو نفسهای گسترده‌ی نظاميان”كُردی”

    در بی‌تابی اقليم دلهره

    يا پيكر سوخته‌ی مردی نگران درخت

    وقتی خدا را به زبان كرمانجی مي‌خواند

    تو نيامدی

    شايد

    روحی شدی

    زنجير شده بر پيرترين بلوط

    رها شدی تازه! نفس بكش!

     

    كافی نبود دوست داشتنم برای داشتنت

    می‌سپارمت به آخرين تصاوير مانوی

    برو

    جانكم برو….

     

    من از روزهای نيامده می‌ترسم

     

    ببين!

    خوب گوش كن!

    قصه‌ها عوض شدند

     

    رد شد آرش از مسيری‌ كه هيچ زنی به آمدنش اميد نبسته بود

    يا غرق شد سارا در پست‌ترين جاری‌ آب

    كه منتهی به فاضلاب شهر بود

    من گُم شدم در كوه‌های اطراف سنجار

    ترسيدم

    تورا به اشك سپردم

    در اضطراب جنگی كه هنوز درنگرفته بود

    تو رفتی

    وقتی بوی كافور می‌داد

    قنوت مادری كه من بودم

    وقتی بلعيدند كودكان

    با چشمانِ باز

    مرگ را در بازی آب ونفس‌هايی كه آتش است

    ترسيدم

    رهاشدی

    رفتی با نبضی كه مدام در من است

     

    حالا ندارمت

    از ترس دوست داشتنت ديگر ندارمت

    می فهمی؟

     

    ●●●

     

    كوتاه بيا

    سخت نگير

    امان بده

    گاهی! سرازير شانه‌ات شوم

    تو عمامه‌پيچ بوسه‌هايم شو

    من آرام‌تَر از دستار حسنك

    اينبار مرتب

    بپاشم بر تاريخ مردانه‌ای كه تو را به دار می‌برد

    تو نفسهای آخرت را به كوه‌ها بسپار

    يا بر پشته‌ی همين كولبران

    من، اما

    تنم را

    ميان آخرين قطره‌ی قنات خشك شريعتی

    هدر دهم

    تو وضو با آب‌های جاری من بگير

    قامت ببند

    مكبران صدا می‌زنند

    زود باش

    شايد امشب تو را دو ركعت خواندم

    شايد!!!

    شايد به پای ايمانت ماندم

    شايد!!!

    ای ايمان بعد از اين

    تو رسالت ناتمام كدام پيامبری؟

    من  زخمهای زير تحت‌الحنك توام

    مرا روی شانه‌ات بريز

    مسلمان باش، بريز

    تو ناخوانده‌ترين محمدی بر اين بشارت كه منم

    بگذار شعر باشم در آخرين اعجازت

    نبوتت را چتر كن بر شانه‌ام

    رَگ بزن مرا رَگ

    می‌خواهم تمام اوراد جهان

    بوی خون دهد

    بوی خونی كه ميان رگهای من سياه‌تَر از نفت خاورميانه است

    ملی كن مرا

    در آخرين روزهای اسفند

    به انحصار

ارسال دیدگاه

    تبلیغات متنی

© تمامی حقوق مطالب برای وبسایت مجله ادبی زاویه محفوظ است و هرگونه کپی برداری بدون ذکر منبع ممنوع و شرعا حرام می باشد.
طراحی و کدنویسی : شاهین مشایی