محمدعلی سپانلو

    ۲۹ آبان ۱۳۱۹ تهران – ۲۱ اردیبهشت ۱۳۹۴ تهران
    محمدعلی سپانلو شاعر، مترجم، منتقد، پژوهشگر و بازیگر معاصر در ۲۹ آبان ۱۳۱۹ در تهران متولد شد. فارغ‌التحصیل دانشکده حقوق دانشگاه تهران بود و از نخستین اعضای کانون نویسندگان ایران است. از محمدعلی سپانلو بیش از ۵۵ عنوان کتاب در زمینه‌های مختلف ادبی چون شعر، داستان، پژوهش، ترجمه، گفتگو و… به یادگار مانده است. سپانلو نقش پر رنگی در ترجمه‌ی آثار تاثیرگذار از نویسندگانی شاخص چون سارتر‌،‌ کامو‌ و… به زبان فارسی دارد و همینطور بسیاری از آثار خود او نیز به زبان‌های انگلیسی، فرانسه، عربی، آلمانی، سوئدی و هلندی ترجمه شده است. همچنین نشان شوالیهٔ نخلِ (لژیون دونور) آکادمیِ فرانسه (بزرگ‌ترین نشانِ فرهنگی کشورِ فرانسه)، و جایزهٔ ماکس ژاکوب (بزرگ‌ترین جایزهٔ شعرِ فرانسه) به او اهدا شد. علاوه بر مجموعه اشعار، ترجمه‌ها، قصه‌ها و سایر تالیفات از وی کتاب‌هایی پژوهشی و ارزشمند در زمینه‌هایی چون ‘نویسندگان پیشرو ایران’‌ ، ‘چهار شاعر آزادی’ ، ‘آنتولوژی شعر نو فارسی در قرن بیستم’ و ‘قصه‌هایی از سرچشمه‌ی ایران و اسلام’ و… و همچنین فیلم‌ها و سکانس‌هایی در سینمای ایران به‌عنوان بازیگر به‌جای مانده است. سرانجام، شامگاه ۲۱ اردیبهشت ۱۳۹۴، محمدعلی سپانلو در سن ۷۵ سالگی بر اثر سرطان ریه و مشکلات تنفسی در تهران درگذشت.

    مجله ادبی هنری زاویه

    ●●●

     

    دانلود رایگان کتاب تبعید در وطن و اشعار دیگر 

    دانلود رایگان کتاب شعر معاصر فرانسه 

     

    ●●●

    زمستان برای عشق

    دو تکه رخت ریخته بر صندلی
    یادآور برهنگی توست
    سوراخ جا بخاری که به روی زمستان بستی
    شاید بهار آینده
    راه عروج ماست
    تا
    نیلگونه‌ها
    گر قصه‌ی قدیمی یادت باشد
    این رختخواب قالیچه‌ی سلیمان خواهد شد
    آن‌جا اگر بخواهم که در برت گیرم
    لازم نکرده دست بسایم به جسم تو
    فصلی مقدر است زمستان برای عشق
    چون در بهار بذر زمستان شکفتنی است
    ای طوقه‌های بازیچه
    ای اسب‌های چوبی
    ای یشه‌های گمشده‌ی عطر
    آن‌جا که ژاله یاد گل سرخ را
    بیدار می‌کند
    جای سؤال نیست
    وقتی که هر مراسم تدفین
    تکثیر خستگی است
    ما معنی زمانه‌ی بی عشق را
    همراه عاشقان که گذشتند
    با پرسشی جدید
    تغییر می‌دهیم
    مثل ظهور دخترک چارقد
    گلی
    با روح ژاله وارش
    با کفش‌های چرخدارش
    آن‌سوی شاهراه
    بستر همان و بوسه همان است
    با چند تکه‌ی رخت ریخته بر صندلی
    دو جام نیمه پر
    ته شمع نیمه‌جان
    رؤیای بامداد زمستان
    بیداری لطیف
    آن‌سوی جاودانگی نیز
    یک روز هست
    یک روز شاد و کوتاه

     

     

    ●●●

     

     

    بالای پلکان
    تا بوی قهوه ، سرسرای قهوه‌ای و گام‌های وسوسه‌انگیز تو
    امید مشترکی که در بلندترین بام‌ها به حقیقت پیوست
    آواز عشق آینده کی یا
    کجا نوشته شود؟
    بالای ماه ، پاشنه بلند طلا
    زیر چراغ‌های چشمک‌زن، پایین پای ما
    یا کاغذ سپید که بر زانوی سپید تو می‌ساید؟
    دستی که دست‌های تو را جست سرشار بود از فیروزه‌ی رباعی خیام
    انگشتری قواره‌ی انگشت توست، البته می‌پذیری، بانوی سربلندی‌ها
    آن باغ
    زیر پوست، با عطر کال نارنج، با چشمه‌ی نمک، جزیره‌ی
    مثلثی، روشن از آب دریا، آن ساقه‌های نیشکر که واژگان را
    در انزوای‌شان آزاد کرد
    و گام‌های مصمم که به رغم تو پله‌ها را پیمود
    فروزان باد

     

     

    ●●●

     

     

    من در نفس تو رمزها یافته‌ام

    من با نفس تو زندگی ساخته‌ام

    من در نفس تو یافتم مکیده‌ای

    با خون ترانه‌ی تو در رگ‌هایم

    در خشک‌ترین کویر بی‌باران

    من در نفس تو خرم‌آبادم

    وقتی دو کبوتر حرم را دیدم

    در قرمزی نوک‌هاشان می‌شکفند

    پنهان کردم در نفس تو گنج‌هایم را

    در ژرف‌ترین خواب تو اسرارم را

    پنهان ز تو ، آهسته امانت دادم

    من در نفس تو رود را پوییدم

    بازیچه‌ی موج

    از راه تنفس دهان با تو

    از غرق شدن به زندگی برگشت

    هر بازدم تو روح رؤیای من است

    محرابه‌ی آتشکده در بوسه‌ی تو

    من آتش را به بوسه برگرداندم

    خاکستر بوسه را به آهی کوتاه

    تا با نفس تو مشتبه گردد

    در راسته‌ی عطر فروشان، امشب

    در بین هزار شیشه‌ی مشک و گلاب

    می‌پرسم

    دستمال عطر آگینی از نفس او چند؟

     

     

ارسال دیدگاه

    تبلیغات متنی

© تمامی حقوق مطالب برای وبسایت مجله ادبی زاویه محفوظ است و هرگونه کپی برداری بدون ذکر منبع ممنوع و شرعا حرام می باشد.
طراحی و کدنویسی : شاهین مشایی