زهرا جهانی بهنمیری
    تیرماه ۱۳۶۳، بابلسر
    زهرا جهانی‌ بهنمیری متولد هشتم تیرماه ۱۳۶۳ در بابلسر (بهنمیر) و اکنون ساکن بابل (امیرکلا) است. او که دانش آموخته‌ی رشته‌ی ریاضی کاربردی‌ست از سال ۱۳۸۲ و همزمان با ورود به دانشگاه و شرکت در انجمن های ادبی آن، به جهان ناشناخته‌ی شعر پانهاد.
    او در ابتدا به خواندن و نوشتن آثار کلاسیک روی آورد اما از سال ۱۳۹۲ زنجیر‌های عروض را شکاند و وارد حیطه‌ی شعر آزاد شد.
    مجموعه شعری آزاد از وی با عنوان “مادر مرا بر دریا گریست” توسط انتشارات فصل پنجم در زمستان ۱۳۹۶ به چاپ رسیده است.

     

    مجله ادبی زاویه

     

    نامت را چه بنامد
    ندامت نور؟
    وقتی بلور
    از دهان تو که برون می‌آید
    حضوری منشوری دارد

    نه آنچنان سپید نیست اسمم
    که بخوانی‌اش
    رنگین‌کمانی بنشانی در آسمان

    و نه آنچنان بسیط
    که طیف طیف صدایش کنی
    آتشی بسازی بی‌امان،
    ای زبانت ذره بین انوار!

    دهان تو هادی است!
    اگر نظم نمی‌گیرد از آن، نام
    معوق فاصله است
    در کیهان قرابت!

     

    ●●●

     

    ملاقاتِ دیگری مرد
    این حفره که آویزانم از آن، چشمِ روحِ سرگردانی است که از جنازه برخاسته

    نگاه، این دلوِ لغزان بر سرِ چاه را
    چگونه به آسمان، بیندازم
    که سنگینیِ سقوط
    خفاشان را نَپَراند؟

    آی انسان!
    انسانِ معاصر!
    با ادایِ ابر
    مقابل خورشید، بایستی، زیبا شوی، کاش

    نمی‌دمد دیگر دهان دیدارها
    چقدر تاریکی را بیرون بدهی از تن؟
    چقدر دست، بر گردنِ خورشید بگذاری وُ بسوزی؟

     

    ●●●

     

    تو تکیه‌ات بر خواب، باید
    نه آب

    چگونه امن نمی‌نمود؛ سرانجامِ رود؟
    وقتی از هر درخت، سبزترین برگش را با خود صله برد.

    تو اگر معجزه‌ات راه رفتن می‌بود
    اکنون از زیرِ پاهات
    گریه‌ی برگ‌های باقی، بلند بود.

    از تکیه‌ات می‌کشیدیم برون، خواب را
    لنگان لنگان در وطن -این رگ‌های خشکیده در تن-
    پا کوبان بر گلو
    راهی می‌گشودی بر نفس، کاش
    ای عصا!
    ای رفته با آب‌ها!

     

    ●●●

     

    تو اگر مثلث را می‌سپردی به اعماق
    کشتیِ کلام را به حرکت وا نمی‌داشت
    گردشِ پروانه‌ای‌م…

    از عشق -این شناورِ شجاع با آن سوراخِ بزرگش در کف-
    تو می‌بایست، مکعبِ تن را بیرون می‌انداختی
    کدام کشتیِ شکسته، هندسه‌ی سنگین انسان را به مقصد رسانده؟

    آن‌جا که استوانه‌ی دست‌هات از شن‌ها خالی می‌شدند
    باید مکعبِ سر را می‌سپردی به ساحل
    آری
    اما تو نمی‌بایست آن مستطیلِ تیز را به دندان می‌گرفتی!
    به وقت معاشقه اگر اضلاعش را می کشیدی بر پوستِ اسمم
    حالا توپی پاره بود دایره‌ی لغزانِ نام
    و بازی، تمام.

     

    ●●●

     

    حُبِّ حَبّه‌ای به لب توست
    هر سرانگشت
    بی‌که شعور مدهوشی داشته باشد

    صبح است
    تاریکی‌ دهانت
    خطوط دست مرا که می‌مکی

     

     

    مجله ادبی زاویه

     

ارسال دیدگاه

    تبلیغات متنی

© تمامی حقوق مطالب برای وبسایت مجله ادبی زاویه محفوظ است و هرگونه کپی برداری بدون ذکر منبع ممنوع و شرعا حرام می باشد.
طراحی و کدنویسی : شاهین مشایی