علیرضا مطلبی
مجله ادبی زاویه
«خاطره بازیِ ممنوع»
میخواستم از حرامت
عبور دهم دستم را
گفتی حلالت نمیکنم اینگونه
دلم را به دست
نخورده، برده باشی
همه از تنهایی
ما از نبودش میترسیم میگفتی
میترسیم که ترسیمِ قانونیِ گناه
تغییرمان دهد میگفتم
اینهمه تهدیدِ به رسمی
تحدیدم نمیکند از زندگی
که بیتردید اینهمه رفتنها*
برنمیگرداند** نگاهم را(منتقدان تصعیر* و تصعید بخوانند)
ترکیبِ یأس و ترس همیشه
زبانم را خشک
مغزم را باد کرده است
پستمدرنِ ما
در همین لغتهاست دیگر
این قابِ دو نفره
یادبودِ نبودِ دستیست
که شلیکِ جنگ میزده است.
عکس ما را
دوربینِ تفنگی گرفته بود
که پای دشمن بود (مخاطبِ بیمن به دست اندیشید)
●●●
هر روز چند پاکت
بیشتر از خودم
فکر میکنم به تو
چند تصادف
بیشتر از اتفاق
و چند خرید
بیشتر از بیجفت.
تنهای تنها
به تعداد کفشهای نویی
که نخریدم هرگز
زیاد آمده پاهایم از راه.
به میدانی پیچیدهام بیچشم
که دور خاطرات میچرخد هنوز
دلم را جدایی
میچلاند روی قرص
مشت مشت میخورم کلمه
که پاک شود
از گردن و گذشته جای کبودی.
دندان این خودکار
به کوری لبهات
میکَند عشق را روی رگم
به خاطر زیباییست
که تورا میکِشد دوری
روی این کاغذ
میآید به من دستفروشی
بعد از تو دیگر
هیچکس به دست نمیآید نه!
دیگر این دست
فروشی نیست
●●●
اگر بیوگرافی را
بگیرند از صفحهی هر شخص
با کدام خبر
اینگونه هر صبح میمردی؟
زندهتر از همیشه
حلقههای آدامس را باد
باد، حلقهها را…
هی عمرِ چشمت
نتت را بگیر
برای آپدیتِ صفحهای
که از قرمزی شناسنامهها باد
باد، حلقههای چشمت را
همیشه بخشی از اتفاق
صبح را کشیده
بچسبد به این لباس
همیشه جایی از تختخواب
بیتکان
چنگ میزند به تنهایی
و خبر
میکشید تا شب،
چنگِ تختت را به خواب
بخواب
این حلقهها تا سقف
آن حلقهها از صفحه تا دست
این حلقهها از سقف
کاش گردنِ خوابت را
میگذاشتی لای بازِ پنجره
بعد بسته
بستهی نتت را
اخبار را تمدید نمیکردی
کرد…
این باد
حلقوی
از لای حنجره
یعنی…
●●●
تا بیاید
آی بیکلاه را
برداشتم از آماده
و تا برگردم
بپرسم آمده،
با یک الفِ تنها
که کلاهش را بردهاند
قدم میزدیم روی انتظار
من آمادهام
اینطرف
یک آی با کلاه
که چسبیده به ماده
منم که دزدم و
کلاهم خالیست هنوز
و اَم
یک ضمیرِ توهمزا
که دنبال گوش
به هر مادهای که نیستی
منفصل میچسبد
●●●
این روزها مدام
نه نمیدانم
منم که دریاکنارموُ…
یا دریا کنارمو…
که موها
مملو از رطوبتِ تنهایی
تنهایی
لبریز از رطوبت موها
انگشتها
آکنده از ماسه
ماسهها
سرشار خالیها
که موجهای پیراهنی
غرق میکند ساحل را
نه نمیدانی
مجله ادبی زاویه