
افسانه پورقلی
اردیبهشت ۵۹ سیاهکل گیلان
افسانه پورقلی، شاعر، دانشآموختهی مترجمی زبان و ادبیات انگلیسی، فعال محیط زیست و مدیر و مدرس بخش فرهنگی و هنری موسسه دوستداران محیط زیست سیاهکل و همچنین از اعضای هیات امنای انجمن ادبی خورتاب سیاهکل است.
او از سال ۱۳۸۸ شعر را به صورت جدی و حرفهای دنبال کرده و در پروندهی خود سابقهی همکاری با مطبوعات و نشریاتی چون پیوند ایرانیان و مجله ادبی ویرگول را دارد. او در کنار ادبیات به علایقی نظیر بازیگریِ تئاتر و تله فیلم و فیلم کوتاه و همچنین عکاسی و تصویربرداری پرداخته است.
●●●
خودم رابیرون بکشم از سطل زبالهای که
سرم
دل بکنم از اسامی خاص
از اسامی مذهبی
از اسم خیابانهایی که از دور میآیند و سیاسی تجاوز میکنند
رد شوم از کنار اسم سرخ کوچک کوچههایی که
سطرهایی عاشقانه میریختند در گلویم
و بغض کنم به حضور صدایی که سکوت
به استخوانهای سبزی که
دار
به چهارپایههایی لرزان
در صبح مالک اشتر
قزل حصار
اوین
شک کنم به سایهی بالای سرم
که سیاه
به کوچههای مردهی مردانه
به خواب خانههایی خالی که
من
به تکهتکه شدن عطرهای نزدیک
بنشینم به زندگی که دوست نداشتم فکر کنم به مرگ که
مالک همه و هیچ است
●●●
مجال نمیدهد باران وقتی از خیس
وقتی از میرسد حرف به چشم
وقتی از ریخته کوه به سنگ
وقتی، وقت از مردن می گذرد به بهار
از نقطه تا سر سطر یک عطر در هوا به آغشته از تنت _توت _
افتاد از فراز شمع خیال پروانه! _سوخت_
فریاد زنان بر در؛ آااای دستانت رود
نیمی از من مَرد نیم دیگرم مُرده
کجا لمیده از آغوشت سر
که فریاد را از انتها فرو کرده در حلقوم؟
میشمارد تن آبله بستهی، روزها را
سنگ روی سنگ بند پشت بند
بنگ. بنگ
دستانت مشت گره کرده
ایستاده به اشاره ی از انگشت
بنویس «آ»
میخوانیم آزاد نبود پرنده با کرمی در دهان
و جنگل در نقش نقاشی پسرک
دایره دایره از دور، دور به زرد
رنگی مُرده شاید در آسمان
خورشید نبود مگر به تداعی، زن؟
نگاه کن تنیده تار به حنجره
پنجره نبود مگر به رهایی فریاد؟
تو زیپ دهانات همیشه کشیده
کشیده روی لب ..
لبهات اما بسته، بسته
انبار باروت در شب تیرههای دمادم
آه تیرههای دمادم چگونه فراموش میکردید خورشید را؟
●●●
بنشین بر فکر بلند این پیشانی
عبورم بده از جادهای که اسم ندارد و
به ادامه نسلاش در تن اتوبان میاندیشد
عبورم بده از جنگ
از بوی تند خون و خمپاره
از گونههای سرخ فرماندهای که لشگرش
قبل از مبارزه
محاصره و تسلیم میشود
عبورم بده از خمیازهی کلمات
از کشالهی منقبض گلویات
از نفسهای محبوسات در زخمهای حنجره
از دکمههای خسیس پیراهنات
و تشنج بیپایان مرگ که
روی بازوان خستهات
دراز کشیده بود
تو
مهربان بودی و تنت حریر نازک صلح
و چیزی که از پلکهایت بیرون میزد تنهایی مادرت بود
با دو بال شکسته
برای جنازهی عروس باکرهات کفن میدوخت
بنشین بر معبر بلند این ماه لغزیده بر دستهای کوچک برکه
و سلامی و سلامی
و سلامی دوباره بگذار
بر بوسههای غلاف شده بر این تابوت ممهور
افسانه پورقلی
مجله ادبی زاویه
ارسال دیدگاه