
آیدین زرین
مجله ادبی زاویه
فردا که بیاید
پدربزرگ عاقلی هستم
موهایم را
در زمینی کاشتهام
و همیشه قصههایی خواهم داشت
یکی بود
یکی نبود
دنیا دو روز نبود.
قلمام را دست دشمنم سپردهام
کتابهام را به او بخشیدهام
جای من کارهایی میکند
که آرزویم بود
چیزهایی را هم پسگرفتهام.
هر دو خسته شدهایم
بعضی چیزها که دیگر برنمیگردند
و اگر برگردند
آنسان نیستند که بودند
و بعضی دیگر هر زمان که بیایند
زمانشان نیست.
باورش سخت است
پشت آن چشمان خسته
روزی آدمی خانه داشت
پیانویی آرام
برایش آیندهی شیرینی مینواخت
و قلبش هنوز میتپید.
آدمی همه چیز را میفهمد
آدمی همه چیز را خواهد فهمید
اما دیر.
●●●
در تونلها به سراغم میآمد
در تونلها در انتظارش بودم
و آنگاه که در انتظارش نبودم هم
میخواستم جادهای بسازم
راهی به سویش
نه آنگونه که جاده صاف کنی
بستر جاری شدنش را میپیماید
همچون کارگری که شاماش
با عطر خوش قیر و آسفالت میآمیخت
خستهای در کویر
که میلههای موازی میچید
تا عشقش روزی با دیگری
از روی ریل بگذرد
اینگونه جاده میساختم
و اینسان به سراغم میآمد
در تونل
●●●
سوریه
دغدغهات نیست
تنها پلیست حقیر
برای اسم کوچکت
فلسفه
مشغلهات نیست
مجالیست تا دختر همسایه
گزافهگوییهایت را
در فیسبوک ببیند
تا بهحال
دست هیچ کارگری را
لمس نکردهای
مادربزرگت را
سالهاست ندیدهای
تنها سوژهایست نخنما
که ریسمان
به آسمان بفرستی
و اینگونه شعری متولد میشود
انقلابی
متعهد
مفهومی
کارگری
انسانی
که فریبی بیش نیست
●●●
این سفری است شبانه
که از چشمان تو آغاز میشود
آنگاه که چشمانم
چیزی نمیبینند
و این جاده به جایی نمیرسد.
برای همینهاست
که دروغهایت را
بیشتر از خودت دوست دارم
آنگاه که پنهان میشوی
و غیاب تو بستن چشمانت است
بر جنایاتی
که بهخاطر تو اتقاق افتاده
اما تو
همیشه یک راه حل داری
که بیاییم از ابتدا شروع کنیم
تمام بچهبازیها را
عشقبازیها را
تا بزرگ شود
حسرتهای مادرانمان
که همیشه میخواستند
آنکه را در آغوش دارند
دور بیاندازند
و اویی را که در غروب جادهی نوجوانیشان
مبهم و ناتمام گذشته بود
در آغوش بگیرند.
همانطور که ما
عجزهایمان را
غرور بیرنگمان را
پاس داشتیم
و خانهای را
که مدفن کودکانههایمان بود
فراموش کردیم
آنگاه که خشتهایی
از پیکر خاک شدهی
پدربزرگ پدربزرگمان را
روی هم چیدیم
و خراب کردیم
و خاک کردیم.
هر گاه از آدمها ناامید شدم
به تو رو آوردم
و هرگاه از تو
به آدمها
و اکنون همه را باهم
از دست دادهام
و افسانهی سقوط قلعهی افسانهایام را
خشت به خشت
از دهان دیگران شنیدم
آنگاه که حیرت
پشت لبخندم
میخشکید
و امید
دورترین ستاره
در سیاهی جاده بود.
از هر که نشان پرسیدم
جاده را گم کرده بود
و به هر که خواستم شبیه شوم
گمگشتهتر یافتمش.
این سفری است شبانه
که از چشمان تو آغاز میشود
و این جاده به جایی نخواهد رسید
●●●
خاطره ها را فراموش میکنم
همچون کافهچی
که آخرین مشتری مست کافه را
به بیرون پرت میکند.
کشتی به گل نشسته
اسکلهی خاموشاش را به یاد میآورد
با ماه پاییزیاش
ساکسیفون خستهاش
و تلخی آخرین مشروبش.
این جزیره بهشتی نیست
که تو را بیرون کرده باشد
سرزمینی است
که نقشههای شکست خوردهاش را
مرور میکند
و مساحتش جنگ به جنگ کمتر شده است.
●●●
آن وقتها
که توی آینه
هر چیزی جز خودم میدیدم
و تو
پشت درختها
هرکسی جز خودم را بغل میکردی
روزهای بدی هم نبود
وقتی نبودم و اطفار در میآوردم
نبودی و اخبار میشدم
و اشرار آنانی بودند
که در بینشان احساس امنیت داشتم
وقتی در خیابان بغلی تیراندازی بود
و مردم سوراخموش پیدا کرده بودند
خیابان خالی را سریع میرفتم
که به وعدهی بساطم برسم
وقتی که کوچهها را
مثل بازیهای جنگی
یکی یکی آزاد میکردند
تا شیعه و سنی دوباره با هم زندگی کنند
تکتیراندازهای من
ساقیهای کریمآباد را نشانه رفته بود
این شهر غریب من بود
و هرچه تو بیشتر خیانت میشدی
من بیشتر گم میشدم
هرچه تو زیباتر میشدی
من بیشتر قاطی میکردم
فلسفه، عرفان و بنگ افغان را
کیمیاگری بودم
که دنبال خودم میگشتم
و توی یکی از همین سفرها بود
که دیگر پیدا نشدم
در بیابانی برای آخرین بار
آسمان پرستارهی کویر را عاشق شدم
لای شیار سنگی
دفن شدم
و باد وزید
برای همینهاست
که چنین ناتمامام
و کسی نمیداند
کجا پیدایم کند
●●●
نمیدانم
اینها را میفهمی؟
این لرزهها را حس میکنی؟
دنیای من به فوتی بند است
به آهی، نگاهی.
بمبها، ترورها هیچ کارهاند
کارناوالها تنها بهانهاند.
اسب تروایی را بلعیدهام
که با دهان من نفس میکشد
بگذار سر مرز یکدیگر را بکشند
وقتی که مرز چنین باریک است
که من روی تخت
در جنگهای جنسیتی شمشیر میزنم
و نالههای پدرم در خواب
از اتاق بغلی میآید
حالا که گند همه چیز را در آوردهام
بگو
تو هم این لرزهها را حس میکنی؟
قرار بود تکیه کنی
به من
به دیواری
که در جنگ جوانی چندم فروریخت.
این دیگر
انفجارهای هورمونی رشد
در قارهی جدید نوجوانی نیست
وقتی که با مشتهای خودم در جنگام
وقتی که کوچهها را
با ترس میدوم
تا به خانه برسم
و نمیرسم.
مانکنها سلامشان هم کفایت میکند
برای چه به دنبالشان
راه بیافتم
حالا که بوسهها هم به دادم نمیرسد
بگو
آیا تو هم این لرزهها را حس میکنی؟