
●●●
نبض داشتی هنوز
هر نبض پراكنده میشد در من
نفس میكشيد بهار با تو در رگم
من روزها باردار هويت خاموش تو بودم
وشب گمات میكردم در پريشانی خوابها
وقتی توتهای وحشی،
سرخی از نبودن آخرين هوسهای من ربود
ترسيدم
شكست ميان گريهی باران
تبار ايزدیات
جفتی بريده شد
چكيده شدی از لابه لای انگشتان زنی
با انتظار بيهودهی لالهای برای زادن
در گردافشانی مبهم مرگ
با چشمان زنان “رقه” تو را ديدم
در آخرين صبحی كه شب نشد
آزاد شدی از من
از حصار بطنی در انزوای تن
حالا تو نفسهای گستردهی نظاميان”كُردی”
در بیتابی اقليم دلهره
يا پيكر سوختهی مردی نگران درخت
وقتی خدا را به زبان كرمانجی ميخواند
تو نيامدی
شايد
روحی شدی
زنجير شده بر پيرترين بلوط
رها شدی تازه! نفس بكش!
كافی نبود دوست داشتنم برای داشتنت
میسپارمت به آخرين تصاوير مانوی
برو
جانكم برو….
من از روزهای نيامده میترسم
ببين!
خوب گوش كن!
قصهها عوض شدند
رد شد آرش از مسيری كه هيچ زنی به آمدنش اميد نبسته بود
يا غرق شد سارا در پستترين جاری آب
كه منتهی به فاضلاب شهر بود
من گُم شدم در كوههای اطراف سنجار
ترسيدم
تورا به اشك سپردم
در اضطراب جنگی كه هنوز درنگرفته بود
تو رفتی
وقتی بوی كافور میداد
قنوت مادری كه من بودم
وقتی بلعيدند كودكان
با چشمانِ باز
مرگ را در بازی آب ونفسهايی كه آتش است
ترسيدم
رهاشدی
رفتی با نبضی كه مدام در من است
حالا ندارمت
از ترس دوست داشتنت ديگر ندارمت
می فهمی؟
●●●
كوتاه بيا
سخت نگير
امان بده
گاهی! سرازير شانهات شوم
تو عمامهپيچ بوسههايم شو
من آرامتَر از دستار حسنك
اينبار مرتب
بپاشم بر تاريخ مردانهای كه تو را به دار میبرد
تو نفسهای آخرت را به كوهها بسپار
يا بر پشتهی همين كولبران
من، اما
تنم را
ميان آخرين قطرهی قنات خشك شريعتی
هدر دهم
تو وضو با آبهای جاری من بگير
قامت ببند
مكبران صدا میزنند
زود باش
شايد امشب تو را دو ركعت خواندم
شايد!!!
شايد به پای ايمانت ماندم
شايد!!!
ای ايمان بعد از اين
تو رسالت ناتمام كدام پيامبری؟
من زخمهای زير تحتالحنك توام
مرا روی شانهات بريز
مسلمان باش، بريز
تو ناخواندهترين محمدی بر اين بشارت كه منم
بگذار شعر باشم در آخرين اعجازت
نبوتت را چتر كن بر شانهام
رَگ بزن مرا رَگ
میخواهم تمام اوراد جهان
بوی خون دهد
بوی خونی كه ميان رگهای من سياهتَر از نفت خاورميانه است
ملی كن مرا
در آخرين روزهای اسفند
به انحصار