
محمود حسینی
مجله ادبی زاویه
از مجموعه ‘در پوست خودم راه میروم’
(دوئل با باد)
در را که بستم
پنجره زبانش را در آورد
آورد
آورد
و روی صورت پرده دهان گذاشت
شورش را در جریان انداخت اتاق
هر برگی را بادی بود به هوایی
با از در بستن من مشکل دارد همه چیز
حتا گلدان لب پنجره که لب ندارد
لب ندارد
وگرنه میگفت از دل گلهایش
که یکی خون است به سرخی
و دیگری شب از در سیاه بودنش.
شاعران و نویسندگان در قفسهی کتاب
من معذرت میخواهم
باد رویاهای زیادی را به هم ریخته
گفتگوهای زیادی را در متن قفسهها
و عکاسان خفته بر دیوار قابهای عکس
من معذرت میخواهم
از جمعه بازاری که اتاقست حالا
دست به افشا زده باد
ببین!
این هم عکس پنهان تو در هزار توی دلم
ما را به کوچه خواهد ریخت باد
به خیابانِ دهانهای عابران پیاده رو
از همه معذرت میخواهم
باد همیشه “میانه به هم زن و پر هیاهو”*از پنجره می رسد.
●●●
در گوشهایم چیزی غیر از صداست
من شنیده شدم جهان را در نقطه
و سطرها را پشت سر یک حرف جا گذاشتم
ردیف به ردیف
به سراغ از ستونهای نامرئیام
ای در زبانم چیزی برای شنیدن
برای گفتن به تو چیزی که نمیشنوی را میدانم.
در فاصلهای اینجا تا کویر و شبش
که پر ستاره هم بی تو زیبا کجاست؟
اما ستون اصلی سی و سه پل زیبایی توست
آرام قدم بردار
تا از در معماری صفویه اصفهان نصف جهان بماند برای من
و نیم دیگر جهان تویی و زیباییات باهم
در چشمهایم شب است
در دستهایم خودکاری که مینویسد آبی
این نامه به مقصد توست
به آدرس هر نقطه
که جهان تویی تمام
از قاره و کشور
تا شهرها و خیابانهاشان تو
وقتی تمام و نیم دیگر جهان تویی
نیم دیگرش را برای چه دوست داشته باشم یا باشد
بیا در گفتگوی من
از در متن قصه بیرون بیا
و قدم از بزن در سواحل مردهی زاینده رود بگو
بیا در گفتگو
در گفتو شنود برای تغییر جهان منتظرت هستم
از هر جای گذشته بگذرم
از تو نگذشته نه نمیگذارند
گذشته را تا بگذارم روی میز نمیتوانم
دلم را
دستم را
چاقو بردار و بشکاف این سیب را
درست از وسط
حالا هر جا خواستنت را دوست داشتی برود
من هر جایم هر جایت
به دانههای دلم نگاه کن
حالا چاقو را کنار بگذار
از تو نمیگذارند بروم
بیایم از سمت تو عمود بر همه چیز
دلم را دستم را
چا قو را بردار و بشکاف سینه ی این انار را
که نمی رسد به رسیدنش بخیر
و دستی چاقو بر می دارد
کنار نیمه های دلم می گذارد نقطه
●●●
چهار فصل
برای خودمان هوایی داریم
چهارفصل
و حالی که کسی نپرسید از کجا آوردهایم!
گودی گونه و
کبودی زیر چشمها را هر کس پرسید
رازی با خود داشت در حرفی بگوبگو در گوشهای باد
در عکسهای یادگاری
جز فلاشهای دوربین
چراغی زیر سقف کلاسهای ما روشن نشد
حتا از نفت و چاهای عمیق درونمان
دودی که بلند شد
هیچ فاجعهای را به مرکز مخابره نکرد.
دو چشم داشتیم از خون دلمان پر گریه
و دهانی که خیلی حرفها را نگفت گذاشت.
برای خودمان هوایی داریم چهارفصل
با برفی که از اولین زمستان شما
کنار نام مردگان رویای زندگی میبافیم
که سنگ مزارها
سبزهها میرویاند به ایام ماضی
دلیلهای محکمتری نداشتیم
که این همه سنگ را از سینه بردارد
و سبزههای گور را از باد پس بگیریم.
آدمهای زیادی در ما کارگر بودند
یک دسته کشاورز بودند
در ما نفرت کاشتند
دلمان را که شخم میزدند
به خشم دندههای گاوآهن دل ندادند.
حالمان را نپرس
نپرس که از کجا این همه کوه بودن آوردهایم با خود حالا
آنها که تیغهاشان را در پهلوی چپمان جا گذاشتهاند
از رگ گردن نزدیکتر آمده بودند.
هوایی داریم چهار فصل
اول قرار بود
جهان را منهای بدی بنشانیم توی چشمهای هم
بیشتر که زیستم
جهان منهای بدی نبود
و بد بودن را شما
شما
و شما بگوئید از گودی زیر چشمها
و اندوههای منجمد در گلوهامان
که در هیچ درسی در صدایمان پنهان نبود.
نشد وقتی شادی را برای هم هجی میکنیم
الف به اندوه و آه متمایل به گوشهامان فرود نیاید
سبزه به صحرا قرب دیگری دارد
که قبرستان شما بوی عود و افسردگی دارد
دستمان به چیدن ستارهای نرسید
تا شبی را در اعماق جان روشن کنیم
در کلمات تاریک باریدم و شهید شدیم
یک ضلع را پیش از تولد
پدر به جنگ باخته بود
تا نفت پاهای زیادی را به این کوچه باز کند.
شرط های از پیش باخته بودیم
دلخوش به عشوههای عصر کارون
میخواستیم دل به دریای او بزنیم
پای قرارها امضا گذاشته بود
تا اندوه عصر ما را به خلیج بریزد
اندوه را هر جای دل مخفی کردیم
در خندهها حتا
پوشیده نیستیم بر شما که
و شما
شما
و شما میدانید دلیل لرزیدن صدا را
وقتی به شما میگوییم
هوای چهارفصلمان بد است.
محمود حسینی
مجله ادبی هنری زاویه