راز را کودکی خفته
زیر بلندترین درخت سپیدار می داند:
“آیا خدا آن درخت بلند است؟”
●●●
(بر سهشنبه برف میبارد)
برف پاکن ها دست تکان می دهند. بر سه شنبه برف می بارد. دست تکان می دهیم: – ” خداحافظ… “
برفپاکنها از روی تو برف سهشنبه را میروبند
من دست تکان میدهم نقش تو را پاک میکنم – ” خداحافظ… “
بر جاده خالی برف میبارد و برف پاک کنی دیوانهوار به این سو و آن سوی جدار گلو میکوبد.
در گلویم بر نام تو برف میبارد…
●●●
ختم انجام شده بود و میشد رنگهای سیاه را برچید. پس شب را از پشت شیشهها برداشت تا زد تا در گنجهی رختهای کهنه بگذارد.
آن سو، اما مرگ سیاهی گربهای را داشت که میان پنجرهی روشن نشسته بود و زردی روز را بر پنجه میلیسید.
●●●
… و زنی کنار بالاترین شاخه های سپیداران شاعر شعرهای جاودان سالهاست پشت جادههای برفی مرده. و کسی نپرسید آخرین شعرش کدام سو را نشان میداد چه شد که ما عقب ماندیم از آخرین مدلهای عاشقی و اندوهمان سپید شد و فرزندانمان گفتند حرفهایشان را نمیفهمیم دیر است دیر.
●●●
(بازی)
دمی دیگر از رویا باز میمانیم
چنانکه باز میماند از بازی کودک تنهایی که بادکنک ارغوانیش یکدفعه میترکد و آوار هوایی پاره پاره در گلو ناگاه…
دمی دیگر رویا در خانهی شنی ته مینشیند
قلعههایی بیسوار باروهایی بی عبور خاتونان…
دمی دیگر امّا عشق را به من بدهید تا به دیوارههای جهان خطّی در امتداد خود بکشم
آنجا که باز ماند من باز ماندهام…
●●●
“عکسی به یادگار” یکی از میان آنهمه چیزی دگر میگوید از صف دراز گنجشکان یکی رو به افرای پیر دارد و از تمام شبها که هم شکل و همسانند شبی ماه بالای گلدان اطلسی میایستد چون طرح کج دهانی غمزده و تو بیاد میآوری میان تمام درهای بسته دری گشوده است آنجا که تو از پوست کهنهات بیرون میخزی میآیی تا با عشق، عکسی به یادگار بگیری.