علیرضا مجابی (م.آذرفر)

    نقاش . شاعر. کالیگرافیست و پژوهشگر هنر مدرن از نقاشان آونگارد و مستقل ایران است .
    دهه ی شصت بود که با حضور در آتلیه ی استاد “وارت گس آسریانس” فعالیت جدی خود را برای فراگیری هنر طراحی آغاز کرد. در همین آتلیه دست روزگار معلم دیگری را به او هدیه کرد و چندین سال  شاگرد استاد “کامران کهنمویی” بود. مکتب رئالیسم را چه در طراحی و چه در نقاشی با وسواس و سخت کوشی مثال زدنی ای در کنار این اساتید و بعد در محضر استاد “عباس کاتوزیان” به پایان رساند.
    در طول این سالها تشنگی و بیقراری خود را برای بیشتر آموختن با مطالعه در فلسفه (با حضور در کلاسها و جلسات علامه محمدتقی جعفری)، ادبیات کلاسیک ایران و متون کلاسیک جهان سیراب کرد.اوایل دهه ی هفتاد همزمان در رشته ی نمایش به عنوان بازیگر با اشتیاق به یادگیری و شرکت در تمرینات گروه های مختلف کرد. ماحصل این دوران برای او سه دوره پیاپی انتخاب به عنوان بهترین بازیگر تئاتر کشور در جشنواره ی سراسری آموزشگاهها و مراکز آموزشی کشور بود. و همینطور اولین شعر خود را سال هفتاد و سه در نشریه ی فرهنگی دنیای جوانان منتشر کرد.
    او در باره‌ی این دوره از زندگی خود میگوید : 《زمان برای من کاملن فشرده بود. سر از پا نمیشناختم. مهمترین الگوهای زندگی من ابن سینا در علم و حکمت، مولوی در عرفان و عشق، سهراب در شعر و زندگی، و ونگوگ در شوریدگی و پشتکار بودند. همزمان هم کلاس طراحی میرفتم. هم زبان انگلیسی یاد میگرفتم. هم تمرینهای جدی تئاتر داشتم. و هم باشگاه و ورزش و تکواندو . درس و کتاب هم جای خود. نمیفهمیدم چطور روزم به شب میرسید》
    اواسط دهه ی هفتاد بود که ماجرای نوشتن و سرودن شعر برایش جدی تر شد. اولین مجموعه شعر او با عنوان “بانگ سحرگاهان” توسط نشر علوی، در سال هفتاد و نه منتشر شد. و بعدها نشر هیرمند چاپ دوم این مجموعه را به عهده گرفت.
    دومین مجموعه شعرش با عنوان “ساز دل” توسط نشر هیرمند سال هشتاد و شش به انتشار درآمد.
    اواسط دهه ی هفتاد با تشویق و راهنمایی های “مرتضی ممیز” پا به عرصه گرافیک گذاشت. از او بسیار آموخت. تا جایی که خیلی زود روزهای پرکار و پرسفارشی را در عرصه ی گرافیک پشت سر گذاشت… ده ها ارم و لوگو و پوستر از این سالها فعالیت او در رشته ی گرافیک به جا مانده.
    او موسسه مشاوره ای و تبلیغاتی “آذرگرافیک”را سال هفتاد و هشت تاسیس کرد. و تا پایان سال هشتاد و پنج بی وقفه تحت عنوان این موسسه مشغول مدیریت و طراحی ایده و اجرای کمپین های متعدد تبلیغاتی در سطح داخلی و بین المللی شد.
    دهه ی هشتاد برای او با بدست آوردن استقلال زیبایی شناسی در نقاشیها و شعرهایش آغاز شد. شعرها و آثار نوشتاری متعددی از او طی این سالها در روزنامه ها و مجلات معتبر مانند؛ روزنامه های شرق، اعتماد، اعتماد ملی، فرهیختگان، آینده نو و مجلاتی مانند بایا، کارنامه، ، سینما ادبیات، کلک، اقتصاد و زندگی به چاپ رسیدند.
    سال هشتاد و سه اولین پژوهش کلان خود در زمینه ی هنر مدرن را با پژوهش ” اولین نقد بصری چگونگی پیدایش مدرنیته در هنر و ادبیات ایران” شروع کرد. در این مجموعه پژوهش، او پنجاه و چهار هنرمند تاثیر گذار در گذر از سنت به مدرنیته را در سه زمینه ی هنرهای تجسمی، شعر و ادبیات داستانی ایران برگزید. و طی مطالعات گسترده و گفتگو با چهره های در قید حیات ، اقدام به ساخت مجموعه مستندهای پژوهشی، تدوین مصاحبه ها در قالب کتاب و در نهایت اصلی ترین هدف او یعنی ترسیم پرتره ی تحلیلی از این پنجاه و چهار چهره کرد… پرتره هایی که نه از سر تصویر گری بلکه برداشت و تحلیل نقاش را از زوایای مختلف زیستی سوژه، در پی داشت.
    کارگردانی بیش از صدوهشتاد ساعت فیلم مستند از دیگر محصولات این دوره کاری او به شما میرود.
    از تابستان سال هفتاد و چهار تدریس طراحی و نقاشی را در آتلیه ی شخصی اش آغاز کرد.
    سال هشتاد و چهار در آتلیه ی خود در کنار تدریس و آموزش، اقدام به برگزاری جلسات و نشستهای ادبی با عنوان ابداعی “رنگواژه” نمود. بیش از پنجاه نشست شعر خوانی و نقد و بررسی و رونمایی کتاب و همچنین بزرگداشت و نکوداشت چهره های معتبر فرهتگی و هنری، شد نتیجه ی حدود پنج سال برگزاری شبهای رنگواژه در آتلیه ی او. که به روایت بسیاری از بزرگان و صاحب نامان فرهنگ معاصر، مهمترین و پربارترین گردهمایی روشنفکری ایران در سالهای بعد از انقلاب محسوب میشود.
    او در اواخر دهه ی هفتاد بدون فراگیری خوشنویسی از استادی ، پس از تسلط کامل بر خطوط ایرانی و عربی دست به ابداع و آفرینش نوعی خط زد که در طول این سالها به تکمیل آن پرداخته. خطی که ملهم از خطوط فارسی و عربی و متکی بر ایده ی بداهگی و رقص وارگی ست. بر قواعد دیکته شده در تاریخ خوشنویسی ایران میتازد و قایل به تکرار نیست. سیال است و وابسته به محتوای متن فرم میگیرد و بداهه خلق میشود.
    سال نود بعد از سالها گوشه گیری در جامعه نقاشی ایران به دلیل اعتراض
    بر وضع موجود تجسمی کشور با تشویق “حسین محجوبی” استاد پیشکسوت نقاشی، در گالری او “آشیان نقش و مهر” نمایشگاهی با عنوان “سکوت رنگها” برگزار کرد. که طنین و انعکاس خوبی در مطبوعات داخلی داشت.
    خبرگزاری ایسنا در گزارشی آورد : 《شلوغ ترین و پرجمعیت ترین افتتاحیه نمایشگاه نقاشی در سه دهه ی اخیر با حضور تعداد زیادی از چهره های معتبر و صاحبنام هنر و ادبیات ایران》
    بیش از هزار نفر روز افتتاحیه از این نمایشگاه دیدن کردن.
    در این نمایشگاه او از مجموعه ی صوتی ای از اشعارش با عنوان “سکوت شاعر” نیز که شامل شعرهای چاپ نشده ی او و با آهنگسازی ” مهران مختارپور” بود رونمایی کرد. که در مدت کوتاهی پنج بار تجدید تکثیر شد.
    سال نود و دو به همراه “هانیبال یوسف”  پرفورمنسی را با عنوانی که توسط او ابداع شده بود، یعنی “رنگاهنگ” ، در موزه هنرهای معاصر و با استقبال بیش از سه هزار نفر اجرا کرد. دوئتی پژوهشی و بینامتنی برای ایجاد تعامل در خلق بداهه ی نقاشی و موسیقی (پیانو) . و در خرداد سال نود و چهار پرفورمنس “رنگاهنگ دو” را با دعوت از کیوان ساکت نوازنده مطرح تار و آهنگساز برحسته در تالار وحدت به روی صحنه برد. اتفاقی منحصر بفرد در تاریخ هنر جهان. خلق بداهه و همزمان نقاشی و موسیقی ایرانی در تعامل و گفتگوی آنی با یکدیگر. او بارها با هدف انتشار هنر پیشرو در بین توده ی مردم ، خلق اثر خود را به میان ایشان و در سطح شهر برده است. و با این کار صدها نفر را با نوعی از ساختار شکنی در نقاشی که ویژه ی خود است آشنا کرده.
    او در زمستان سال نود و پنج به دعوت خانه هنرمندان ایران مجموعه ای تازه از آثار نقاشی و کالیگرافی هایش را با عنوان “این نیز بگذرد” در سالنهای استاد ممیز خانه هنرمندان به نمایش گذاشت. که با استقبال بسیار گسترده ی علاقمندان ، مطبوعات و اهالی فرهنگ و هنر مواجه شد. او امروز پس از بیست و سه سال سابقه ی آموزش، در آکادمی طراحی و نقاشی خود همچنان مشغول تدریس به دانشجویانش است و در سر ایده های نو و خلاقانه ی دیگری را می پروراند. او به عنوان نقاشی مستقل و معترض به جریان غالب تجسمی ایران هماره مطرح بوده و در یادداشت ها، مقالات و سخنرانی هایش در موقعیت های مختلف این اعتراض و استقلال را بیان داشته است.

    مجله ادبی هنری زاویه

     

     

    درختان سر به فلک کشیده،
    درختان
    سر
    به فلک
    کشیده
    نبوده‌اند
    و این
    خیابان بلند زیبا
    هیچگاه
    بلند و زیبا
    نبوده
    شکوفه‌های بهاری هم
    با برفی بی‌وقت
    به قتلگاه سردی
    بدل شدند
    که هزاران هزار
    حوا
    در حسرت سیب و انار
    پی یک آدم
    می‌گردند
    نغمه‌ی پرندگان اینجا هم
    ناکوک است.
    مرا
    به داشتن
    جعبه‌ی بنفشه‌ها
    هیچ امیدی نیست
    به انتظار
    سگی ولگردم
    استخوان‌هایم را
    بردارد
    گوشه‌ای
    دیگر
    چال کند.

     

     

    ●●●

     

     

    و چرا
    دهان من به شعر
    این همیشه‌ی جاری
    این چنین مُهر و موم
    ببین
    حتا به اینجای این
    سطرهای خاکستری هم
    که می‌رسم
    خودکار
    جوهر کم می‌آورد
    و من
    روی میز کارم
    هر چه می‌گردم
    مدادها
    همه بی سر اند.
    همین دیشب
    پا به توپ بودم
    در خوابی
    که نه ابتدایش
    و نه انتهایش
    به هیچ صراطی
    مستقیم نبود
    پا بلند می‌کردم
    تا به کمرگاه توپ
    پایم نمی‌رسید
    داد می‌زدم…
    خارج می‌زند اینجا
    هر صدایی که باید به گوشی
    نا   یا    شنوا   برسد.
    آمیتریس!
    آینده‌ی من!
    من و این سطرها
    الکن و ناتمام امضا خواهیم شد.
    تو این اعداد را بخاطر بسپار:
    هزار و
    دویست و هشتاد و پنج
    سیصد و
    سی و دو
    پنجاه و هفت
    هفتاد و هشت
    هشتاد و هشت
    نود و امروز و فردا
    و این اسامی را:
    مشروطه
    انقلاب
    آزادی
    امیرآباد
    کهریزک
    سرپل ذهاب
    سانچی…
    باور کن
    پلاسکو هم
    چون هزاران واژه‌ی دیگر
    در جعبه‌ی سیاهی گم شده،
    راز بی‌صدایی ما را
    به دوش می کشد.
    ایران
    بزرگترین ابهامی‌ست
    که در هاله‌ای از جعبه‌های سیاه
    گم شده است
    و این چند سطر بی‌رمق
    زور هم که بزنند
    چیزی از تشنگیِ
    این مدادهای بی‌سر
    سیراب نمی‌کنند.

    علیرضامجابی (م.آذرفر)
    شانزدهم فروردین نود و هفت

    (پ.ن: آمیتریس نام دختر سه سال و نیمه ام است.)

     

     

    ●●●

     

     

    حالا
    که چشمم شده انزلی
    مرداب ماسیده از
    اشک و انتظار
    و تیک
    که نمی‌رسد به تاك
    و سکوت
    پراکنده در
    حجم این اتاق
    و در
    که رو به هیچ فردایی
    باز نمی‌شود
    و من
    که در آغوش خویش
    پیچیده
    پیچانده خود را
    به خود
    حل می‌شوم
    در بالش زیر سرم
    بی مرغابی
    بی کلک
    به همین غروب پیش از این
    به موسیقی لحظه‌ای
    که مرا
    وصل می‌کرد به من
    که مرداب چشمهایم
    که انزلی
    بی کلک
    بی مرغابی
    چسبانده لب به سکوت
    و شطرنج کف اتاق
    محرم رازی
    سر به مُهر

     

     

    ●●●
    |شعری که بعد از مدتها به دنیا آمد|

     

    می‌پرسی
    چرا پنجره‌ها را می پوشانی
    مگر فروغ نگفت
    میزان سهمش را از آسمان؟
    من
    دلخوش به آسمانِ هیچ کجا نیستم
    سالهاست
    چشم از آسمان برداشته‌ام
    آوردمش
    گذاشتمش
    روی همین زمین
    همین زمینِ نکبت
    همین زمینی
    که پر است از مردمانی
    که چشم به آسمان دارند.

    نه عزیزم
    نه رفیق
    من ریشه در خاک دارم
    و چشم انتظار دیوارهایی
    که مستطیل‌هایم را
    به آغوش بگیرند.

    هر جا
    هر پنجره‌ای هم ببینم
    بی‌درنگ می‌پوشانمش
    جوری
    که روزنه‌ای از نور هم
    از او نتابد
    تا خللی ایجاد کند
    برای تماشای رنگ‌هایم.

    من
    مدت‌هاست
    چشم‌هایم را
    از آسمان برداشته‌ام
    و خدایم را نیز
    لابه‌لای همین سطرها و
    همین رنگ‌ها می‌جویم.

    من
    باور دارم
    باید
    خدایِ خدایم باشم
    از لابه‌لای همین واژه‌ها و
    همین چند تاش باقی مانده از حیاتم.

    حال تو می‌پرسی
    پنجره‌ها را چرا می‌پوشانم؟
    من نقاشم
    محتاجِ دیوار
    در گیر و‌ دارِ دیوار
    بی تکیه بر دیوار

    چشم از آسمان برداشته‌ام
    آویختمش بر دیوار

    (م.آذرفر)
    ۱۳ شهریور ۱۳۹۷

     

    ●●●

     

    شب _داخلی_ نمای بسته
    از صورت
    دو شاعر خسته
    زمان:
    سنه‌ی
    یک هزار و
    سیصد و
    هشتاد و هشت پیکر زخمی
    مکان:
    فاحشه‌ای تنها
    مادر شیران و مردان افسانه‌ها

    نگران نباشید
    این شعر
    گلیم خود را
    شاید
    در چند سطر بعد
    از آب
    بیرون کشد
    اگر کمی
    روانی‌ست
    خرده نگیرید
    همراهش شوید

    روز _بیرونی_ نمای باز
    بیابان نامشخص و بی‌نام
    دو شاعر
    مشغول کندن گودالی
    به عمق:
    یک هزار و
    سیصد و
    هشتاد و هشت

    هنوز که نگرانید
    این شعر
    تکلیفش
    با شما
    روشن است و
    خود نیز
    سرگردان

    اینجا
    وطن است
    و تن‌های خسته
    شاید
    قنات می‌کنند
    شاید
    گورهای
    شاعران بعدی را.

    روز _همان‌ جا_ همان وقت
    چند کرکس
    به دور لاشه‌ی شعرهای ما
    می‌چرخند و
    اشک می‌ریزند

    این شعر
    دیوانه است
    رهایش نکنید
    رهایتان نمی‌کند.

     

    ●●●

     

    بالای سرم ایستاده
    آفتابی که به آرزوی بهزاد
    نه از چهارسو
    که از کنار شانه‌های میلاد
    مستقیم
    مغزم را که نه
    دستم را نشانه گرفته است
    نوک انگشت سبابه‌ی دست چپم
    که سالهاست
    نه داغی فنجان چای را می‌فهمد
    و نه
    از سردی یخ می‌سوزد،
    بی‌جهت
    همچنان فشار می‌آورد پای
    بر همین خودکار آبی
    یا همان قلم موی سمور وینزور
    تا شاید
    برای درنگی
    تو در برابرم بایستی و
    لحظه‌ای
    گوشَت را که نه
    چشمت را
    بسپاری به دست چپم
    تا به زبانی ساده
    با کمی واژه و
    چند تاش و شره‌ی غلیظ رنگ
    بی‌اختیار بگویمت
    دوستت دارم
    و این عبارت مستعمل بد مصرف را
    برای یکبار هم شده
    نه بر تن پر خراش سپیدار گیشا
    یا پیکره‌ی خسته‌ی نقش رستم
    به رسم یادگار مردم بی‌خاطره،
    که بر نگاه تو
    حک کنم
    می بینی‌؟
    این برج هم
    با آن قد بلند بدقواره‌اش
    هی شانه به شانه می‌شود
    آفتابی را
    که گرمایش
    بر انگشت اشاره‌ی دست چپم
    هیچ تاثیری ندارد
    حتی به اندازه‌ی دردی
    که از همان دست
    بر تمام لحظه‌های انتظار
    در برابر
    بومی همرنگ تو
    سفید.

ارسال دیدگاه

    تبلیغات متنی

© تمامی حقوق مطالب برای وبسایت مجله ادبی زاویه محفوظ است و هرگونه کپی برداری بدون ذکر منبع ممنوع و شرعا حرام می باشد.
طراحی و کدنویسی : شاهین مشایی