●●●
شب در چشمان من است،
به سیاهی چشمهایم نگاه کن!
روز در چشمان من است،
به سفیدی چشمهایم نگاه کن!
شب و روز در چشمان من است،
به چشمهایم نگاه کن!
پلک اگر فرو بندم
جهان در ظلمت فرو خواهد رفت!
●●●
به ساعت نگاه میکنم،
حدود سه نصفه شب است
چشم میبندم تا مباد که چشمانت را از یاد برده باشم
و طبق عادت کنار پنجره میروم
سوسوی چند چراغِ مهربان
و سایههای کِشدار شبگردان خمیده و خاکستری گسترده بر حاشیهها
و صدای هیجانانگیز چند سگ
و بانگ آسمانی چند خروس
از شوق به هوا میپرم
چون کودکیام
و خوشحال که هنوز معمای سبز رودخانه
از دور برایم حل نشده است
آری از شوق به هوا میپرم و
خوب میدانم
سالهاست که مردهام.
●●●
امروز
ذهنم پر است،
از يك ماديان و كرهاش
فردا،
برايت شعری عاشقانه خواهم نوشت
●●●
چه مهمانان بی دردسری هستند مردگان
نه به دستی ظرفی را چرک میکنند
نه به حرفی دلی را آلوده
تنها به شمعی قانعند
و اندکی سکوت…